Sunday, October 21, 2007

دالكي







يك سال ونيم از دوره پيام آوري من در روستاي دالكي گذشت. من و پرهام در اين روستا كلي ماكاروني خورديم، كلياتي شعر زير نور شمع خونديم ، ظهر ها كه برق قطع مي شد و از گرما نمي شد نفس كشيد به نوبت مي رفتيم حمام و بعد زير باد پنكه مي ايستاديم تا نفر بعدي از حمام بياد بيرون و دوباره بريم زير آب و همين طور ادامه داشت تا ساعت شش عصر بشه و برق بياد و رفتيم آواره هاي افغاني را ديديم و ...خلاصه كلي خاطره با هم داريم.

1 comment:

faranak said...

اخه همسرعزيزم چطوروقتي تاساعت 6 برق نبودشمادوتا زيربادپنكه مي ايستاديدمطمئنا اثرات ياداوري گرماي دالكيه